+ - x
 » از همین شاعر
 پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
شکست آینه ، آیینه است روی تو را
ز دست لطف و عتابت در آتش و آبم
بهشت و دوزخ ماکرده اند خوی تو را
به هرطرف نگری، شوق ، محو خودبینی ست
دکان آینه گرم است چارسوی تو را
به ترهات مده زحمت نفس زاهد
که ازاثر، نمکی نیست های وهوی تورا
ز خاک میکده سرمایهٔ تیمم گیر
که هیچ معصیتی نشکندوضوی تورا
به چاک جیب سحر فکربخیه برباد است
گسسته اند چو شبنم ز هم رفوی تو را
چه لازم است کشی انتظار تیغ اجل
فشارآب بقا بس بودگلوی تو را
بود به جرم درستی شکست کار حباب
پری ست آنکه تهی می کند سبوی تورا
غم شکنجهٔ اوهام تا به کی خوردن
به رنگ آن همه نشکسته اند بوی تورا
زفرق تا قدم افسون حیرتی بیدل
کسی چه شرح دهد معنی نکوی تورا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *