+ - x
 » از همین شاعر
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
چون دیده گریبان درم از نام تماشا
چشمم به تمنای توگرداند نگاهی
گل کرد به صد رنگ خط جام تماشا
شد عمروبه راه طلبت چشم نبستم
قاصد مژه ام سوخت به پیغام تماشا
هشدارکه این منظر نیرنگ ندارد
غیر از مژه برداشتنت بام تماشا
تا آینه ات زنگ تغافل نزداید
هرگز به چراغی نرسد شام تماشا
چون شمع حضوری نشد آیینهٔ هوشت
ناپخته عبث سوختی ای خام تماشا
زان حلقهٔ عبرت که خم قامت پیری ست
داردکف خاک تو نهان دام تماشا
حرمانکدهٔ انجمن حال ندارد
صیدی به فراموشی ایام تماشا
فریادکه چشمی به تأمل نگشودیم
رفتیم ازین مرحله ناکام تماشا
مضمون جهان راچقدر قافیه تنگ است
یکسر مژه بستیم به احرام تماشا
مانند شرر توأم ازین غمکده گل کرد
آغاز نگاه من و انجام تماشا
بیدل به گشاد مژه زحمت نپسندی
منظور وفا نیست گل اندام تماشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *