+ - x
 » از همین شاعر
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
به جهانی که نیستی مژه بربند و درگشا
زگرانجانی ات مبادکه شود ناله منفعل
به جنون سپند زن پی منقار پرگشا
تپش خلق پیش وپس نه زعشق است نی هوس
شررکاغذ است و بس تو هم اندک نظرگشا
ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت
همه گر موج گوهری به رمیدن کمرگشا
به چه فرصت وفاکندگل تمکین فروشی ات
به تماشای چشمکی زه سنگ وشررگشا
سحر نشئه فطرتی ته خاک از چه غفلتی
نفسی صرف جوش کن ز خم چرخ سرگشا
هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت
اگر از نوع آدمی ز خود افسار خرگشا
ادب آموز محرمان لب خشکی است بی بیان
به محیط آشنا نه ای رگ موج گوهرگشا
ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی ملت
که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا
دل ودستی نبسته ای به چه غم در شکسته ای
تو به راهت نشسته ای گره این است برگشا
اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد
شقی از خامه طرح کن در مصر شکرگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *