+ - x
 » از همین شاعر
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
دست به هر دست مده ، چشم به هردرمگشا
تا زیقینت به گمان ، چشم نپوشند خسان
بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا
همت تمکین نظرت نیست کم ازموج گهر
جیب حیا تا ندری خاک شووپرمگشا
تا نفتد شمع صفت آتش غارت به سرت
در بر محفل ز میانت کمر زر مگشا
آب رخ کس نرود جز به تقاضای هوس
شیشه تهی گیر ز می یا لب ساغر مگشا
گر به خود افتد نگهت ، پشم نداردکلهت
ننگ کلی تا نکشی در همه جا سرمگشا
لب به هم آر از من وما، وعظ و بیان پرمسرا
پشت ورخ این دو ورق ته کن و دفتر مگشا
ماتم هم در نظر است انجمن عبرت ما
چشمی اگر بازکنی بی مژهٔ تر مگشا
ای نفست صبح ازل تا ابدت چیست جدل
یک سرت ز رشته بس است آن سر دیگرمگشا
بیدل از آیینهٔ ما غیر ادب گل نکند
خون تحیر به خیال از رگ جوهر مگشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *