+ - x
 » از همین شاعر
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
این دشت جاده گم کرد ز رفت و آمد ما
افسرد شمع امید در چین دامن شب
یک آستین نمالید آن صبح ساعد ما
شاید به پایبوسی نازیم بعد مردن
غیر از حنا مکارید در خاک مشهد ما
در دیر بوالفضولیم ، درکعبه ناقبولیم
یارب شکست دل کن محراب معبد ما
هرجا به خود رسیدیم ، زین بیشترندیدیم
کآثار مقصد ز ما می جست مقصد ما
تجدیدرنگ هستی بریک و تیره نگذاشت
شغل فنای ما شد عیش مجدد ما
افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید
مغز جهات گردید از شش طرف رد ما
سیرمحیط خواهی بر موج وکف نظرکن
مطلق دگر چه دارد غیر از مقید ما
گفتیم از چه دانش سبقت کنیم بر خلق
تعلیم هیچ بودن فرمود موبد ما
هرچند سر برآریم رعناییی نداریم
انگشت زینهاریم خط می کشد قد ما
چون شخص سایه بیدل صدربساط عجزیم
تعظیم برنخیزد از روی مسند ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *