+ - x
 » از همین شاعر
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
رنگ آرام برون تاخته ازپیکر ما
ناله ها در شکن دام خموشی داریم
خفته پرواز در آغوش شکست پر ما
اشک شمعیم که از خجلت اظهار نیاز
با عرق می چکد از جبههٔ خودگوهر ما
معنی آبلهٔ بسته به خون جگریم
بی تأمل نگذشته ست کسی از سر ما
بسکه مخمور تمنای تو رفتیم به خاک
گل خمیازه توان چید ز خاکستر ما
بی جمالت به لباس مژهٔ اشک آلود
می کند روز سیه گریه به چشم ترما
در مقامی که سخن آینه پرداز دل است
چون خموشی نفس سوخته شد جوهرما
معنی سرخط پیشانی ما نتوان خواند
چون شررگم شده در سنگ پی اختر ما
کینهٔ ما اثر جنبش مژگان دارد
نخلیده ست مگر در دل خود نشتر ما
یک قلم نسخهٔ وارستگی آینه ایم
هیچ نقشی نبرد سادگی از دفتر ما
همه جا عرض سبکروحی شبنم داریم
دل سنگین نشود همچوگوهر لنگر ما
حاصل جام امل نشئهٔ آزادی نیست
تا قفس می رسد اندیشهٔ مشت پر ما
بسکه جان سختی ما آینهٔ خجلت بود
هرکه شد آب ز درد تو، گذشت ازسر ما
بیدل ازهمت مخمور می عشق مپرس
بی گداز دو جهان پر نشود ساغر ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *