+ - x
 » از همین شاعر
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
چیزی نوشتنی ست یه خط غبارما
بزم از دل گداخته لبریز می شود
مینا اگرکنند زسنگ مزارما
آتش به دامن است کف دست بی بران
راحت مجوز سایهٔ برگ چنار ما
ما وسراغ مطلب دیگرچه ممکن است
درچشم ما شکست ضعیفی غبارما
نقش قدم ز خاک نشینان حیرت است
امید نیست واسطهٔ انتظار ما
تمثال ما همان نفس واپسین بس ست
آیینه هرنفس ننمایی دچارما
تمکین به سازخنده مواسا نمی کند
ازکبک می رمد چو صداکوهسار ما
غیرت ز بس که حوصله سامان شرم بود
خمیازه هم قدح نکشید از خمار ما
رنگ بهار، خون شهید از حناگذشت
این گل که کرد تحفهٔ دست نگار ما
چون شمع قانع ایم بهٔک داغ ازاین چمن
گل بر هزار شاخ نبندد بهار ما
سر برنداشتیم زتسلیم عاجزی
زانو شکست آینهٔ اختیار ما
ای بی خودی بیا که زمانی زخود رویم
جز ما دگرکه نامه رساند به یار ما
گفتم به دل : زمانه چه درد زگیرودار
خندید وگفت : آنچه نیاید به کار ما
بی مدعا ستمکش حیرانی خودیم
بیدل به دوش کس نتوان بست بار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *