+ - x
 » از همین شاعر
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
حلقه می سازد صدا را نسبت زنجیر ما
مزرع بیحاصل جسم آبیار عیش نیست
ناله بایدکاشتن در خاک دامنگیر ما
بی سبب چون سایه پامال دوعالم عبرتیم
خواب کوتا مخملی بافد به خود تعبیر ما
نسخهٔ جمعیت دل گر به این آشفتگی ست
نیست ممکن لب به هم آوردن ازتقریر ما
سطری ازمشق دبستان جنون آشفته نیست
بر خط پرگار نازد حلقهٔ زنجیر ما
صبح از وهم نفس گر بگذردشبنم کجاست
غیر شرم اعتبار، آبی ندارد شیر ما
آخر از ناراستی با دورگردون ساختیم
بسکه کج بود، ازکمان بیرون نیامد تیر ما
آرزوها در طلسم لاغری می پرورد
خانهٔ صیاد یعنی پهلوی نخجیر ما
انتظار رنگهای رفته می باید کشید
خامهٔ نقاش مژگان ریخت درتصویر ما
حسرت منزل جنون ایجادچندین جستجوست
شام گردد صبح تاکوته شود شبگیر ما
در بنای رنگ ماگردشکست امروز نیست
ابروی معمار چینی داشت در تعمیر ما
عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع
از جبین بر نقش پا زد سر خط تقدیر ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *