+ - x
 » از همین شاعر
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
حلقه می سازد صدا را نسبت زنجیر ما
مزرع بیحاصل جسم آبیار عیش نیست
ناله بایدکاشتن در خاک دامنگیر ما
بی سبب چون سایه پامال دوعالم عبرتیم
خواب کوتا مخملی بافد به خود تعبیر ما
نسخهٔ جمعیت دل گر به این آشفتگی ست
نیست ممکن لب به هم آوردن ازتقریر ما
سطری ازمشق دبستان جنون آشفته نیست
بر خط پرگار نازد حلقهٔ زنجیر ما
صبح از وهم نفس گر بگذردشبنم کجاست
غیر شرم اعتبار، آبی ندارد شیر ما
آخر از ناراستی با دورگردون ساختیم
بسکه کج بود، ازکمان بیرون نیامد تیر ما
آرزوها در طلسم لاغری می پرورد
خانهٔ صیاد یعنی پهلوی نخجیر ما
انتظار رنگهای رفته می باید کشید
خامهٔ نقاش مژگان ریخت درتصویر ما
حسرت منزل جنون ایجادچندین جستجوست
شام گردد صبح تاکوته شود شبگیر ما
در بنای رنگ ماگردشکست امروز نیست
ابروی معمار چینی داشت در تعمیر ما
عبرت انشابود بیدل نسخهٔ ایجادشمع
از جبین بر نقش پا زد سر خط تقدیر ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *