+ - x
 » از همین شاعر
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا
بر رخت نظاره ها را لغزش از جوش صفا

نشئهٔ صد خم شراب از چشم مستت غمزه ای
خونبهای صد چمن از جلوه هایت یک ادا

همچوآیینه هزارت چشم حیران رو به رو
همچو کاکل یک جهان جمع پریشان در قفا

تیغ مژگانت به آب ناز دامن می کشد
چشم مخمورت به خون تاک می بندد حنا

ابروی مشکینت از بار تغافل گشته خم
مانده زلف سرکش ات ز اندیشهٔ دلها دوتا

رنگ خالت سرمه در چشم تماشا می کند
گرد خطت می دهد آیینهٔ دل را جلا

بسته بر بال اسیرت نامهٔ پرواز ناز
خفته در خون شهیدت جوش گلزار بقا

از صفای عارضت جان می چکد گاه عرق
وز شکست طره ات دل می دمد جای صدا

لعل خاموشت گر از موج تبسم دم زند
غنچه سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا

از نگاهت نشئه ها بالیده هر مژگان زدن
وز خرامت فتنه ها جوشیده از هر نقش پا

هر کجا ذوق تماشایت براندازد نقاب
گر جمالت عام سازد رخصت نظاره را

آخر از خود رفتنم راهی به فهم ناز برد
کیست گردد یک مژه برهم زدن صبر آزما

مردمک از دیده ها پیش از نگه گیرد هوا
سوختم چندانکه با خوی تو گشتم آشنا

عمرها شد در هوایت بال عجزی می زند
ناکجا پرواز گیرد بیدل از دست دعا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *