+ - x
 » از همین شاعر
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل می رود و نیست کسی داد رس ما
از قافله دور است خروش جرس ما
هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم
پرواز به منظر نرسد از قفس ما
بر هیچ کس افسانهٔ امید نخواندیم
عمری ست همان بیکسی ماست کس ما
ما هیچکسان ناز چه اقبال فروشیم
تقدیر عرق کرد به حشر مگس ما
خاریم ولی در هوس آباد تعین
بر دیدهٔ دریا مژه چیده ست خس ما
ما و سخن ازکینه فروزی ، چه خیال است
آیینه نداده ست به آتش نفس ما
بر فرصت خام آن همه دکان نتوان چید
مهمان دماغ است می زودرس ما
مکتوب وفا مشعر امید نگاهی ست
واکن مژه تا خوانده شود ملتمس ما
بیدل به جنون امل ازپا ننشستیم
کاش آبله گیرد سر راه هوس ما


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

روح الله:

دوستان عزیز از خدمات بی شائبه شما جهان سپاس
امیدوارم مارا از جمله خاک درگاه شاعر ائینه ها بیدل بزرگ به حساب بیارید
بااحترام




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *