+ - x
 » از همین شاعر
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل می رود و نیست کسی داد رس ما
از قافله دور است خروش جرس ما
هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم
پرواز به منظر نرسد از قفس ما
بر هیچ کس افسانهٔ امید نخواندیم
عمری ست همان بیکسی ماست کس ما
ما هیچکسان ناز چه اقبال فروشیم
تقدیر عرق کرد به حشر مگس ما
خاریم ولی در هوس آباد تعین
بر دیدهٔ دریا مژه چیده ست خس ما
ما و سخن ازکینه فروزی ، چه خیال است
آیینه نداده ست به آتش نفس ما
بر فرصت خام آن همه دکان نتوان چید
مهمان دماغ است می زودرس ما
مکتوب وفا مشعر امید نگاهی ست
واکن مژه تا خوانده شود ملتمس ما
بیدل به جنون امل ازپا ننشستیم
کاش آبله گیرد سر راه هوس ما


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

روح الله:

دوستان عزیز از خدمات بی شائبه شما جهان سپاس
امیدوارم مارا از جمله خاک درگاه شاعر ائینه ها بیدل بزرگ به حساب بیارید
بااحترام




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *