+ - x
 » از همین شاعر
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 خیال قرب غفلت دوری از انس است محرم را
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
عریان گذشت زین چمن امید ویاس ما
دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود
با ما نساخت آینهٔ خودشناس ما
خاکی و سایه ای همه جا فرش کرده ایم
در خانه ای که نیست همین بس پلاس ما
آیینهٔ سراب خیالیم چاره نیست
چسزی نموده اند به چشم قیاس ما
یاران غنیمتیم به هم زین دو دم وقاق
ما شخص فرصتیم بدارند پاس ما
پهلو زدن ز پنبه برآتش قیامت است
هرخشک مغزنیست حریف مساس ما
غیرت نشان پلنگ سواد تجردیم
دل هم رمیده است ز ما از هراس ما
تکلیف بی نشانی عشق از هوس جداست
یارب قبول کس نشود التماس ما
از ششجهت ترانهٔ عنقا شنیدنی ست
کز بام و منظر دگر افتاد طاس ما
از شبنم سحر سبق شرم برده ایم
هستی عرق شد از نفس ناسپاس ما
آیینهٔ دلیم کدورت نصیب ماست
کز تاب فرصت نفس است اقتباس ما
مردیم وخاک ما به هواگرد می کند
بی ربطیی که داشت نرفت از حواس ما
جز زیر پا چو آبله خشتی نچید ه ایم
دیگرکدام قصر و چه طاق و اساس ما
خال زیاد فرض کن و نرد وهم باز
بر هیچ تخته ای نفتاده ست طاس ما
صد سال رفت تا به قد خم رسیده ایم
بیدل چه خوشه هاکه نشد نذر داس ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *