+ - x
 » از همین شاعر
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
صرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما
جمع دار از امتحان جیب عریانی دلت
دست ما خالی ترست ازکیسهٔ قلا ش ما
زبن سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار
بر هوا یکسرنفس می گسترد فراش ما
گرد عبرت در مزار یأس می باشدکفن
چشم پوشیدن مگر از ما برد نباش ما
محو دیداریم اما از ادب غافل نه ایم
شرم نو رست آنچه دارد دیده ی خفاش ما
زندگی موضوع اضدادست صلح اینجاکجاست
با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما
ازجبین تا نقش پا بستیم آیین عرق
این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما
بیدل این دیگ خیال ازخام جوشیهاپرست
ششجهت آتش زنی تاپخته گردد آش ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *