+ - x
 » از همین شاعر
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
صرف رنگی داشت بیرون صدف نقاش ما
جمع دار از امتحان جیب عریانی دلت
دست ما خالی ترست ازکیسهٔ قلا ش ما
زبن سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار
بر هوا یکسرنفس می گسترد فراش ما
گرد عبرت در مزار یأس می باشدکفن
چشم پوشیدن مگر از ما برد نباش ما
محو دیداریم اما از ادب غافل نه ایم
شرم نو رست آنچه دارد دیده ی خفاش ما
زندگی موضوع اضدادست صلح اینجاکجاست
با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما
ازجبین تا نقش پا بستیم آیین عرق
این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما
بیدل این دیگ خیال ازخام جوشیهاپرست
ششجهت آتش زنی تاپخته گردد آش ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *