+ - x
 » از همین شاعر
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
که هزار میکده می دود به رکاب گردش رنگ ما
به حضور زاویهٔ عدم زده ایم بر در عافیت
که زمنت نفس کسی نگدازد آتش سنگ ما
به دل شکسته ازین چمن زده ایم بال گذشتنی
که شتاب اگرهمه خون شود نرسد به گرد درنگ ما
کسی از طبیعت منفعل به کدام شکوه طرف شود
نفس آبیار عرق مکن زحدیث غیرت جنگ ما
به فسون هستی بیخبر، زشکست شیشهٔ دل حذر
شب خون به خواب پری مبر ز فسانه های ترنگ ما
گهری زهر دو جهان گران ، شده خاک نسبت جسم و جان
سبکیم ین همه کاین زمان به ترازو آمده سنگ ما
ز دل فسرده به ناله ای نرسید تاب وتب نفس
ببرید ناخن مطرب ازگره بریشم چنگ ما
سخن غرور جنون اثر، به زبان جرأت ماست تر
مژه بشکنی به ره نظر، پراگردهی به خدنگ ما
چه فسانهٔ ازل و ابد چه امل طرازی حرص وکد؟
به هزارسلسله می کشد سرطره ی توزچنگ ما
ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران
که رود زیادتوخودبه خود چونفس زآینه زنگ ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *