+ - x
 » از همین شاعر
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
که هزار میکده می دود به رکاب گردش رنگ ما
به حضور زاویهٔ عدم زده ایم بر در عافیت
که زمنت نفس کسی نگدازد آتش سنگ ما
به دل شکسته ازین چمن زده ایم بال گذشتنی
که شتاب اگرهمه خون شود نرسد به گرد درنگ ما
کسی از طبیعت منفعل به کدام شکوه طرف شود
نفس آبیار عرق مکن زحدیث غیرت جنگ ما
به فسون هستی بیخبر، زشکست شیشهٔ دل حذر
شب خون به خواب پری مبر ز فسانه های ترنگ ما
گهری زهر دو جهان گران ، شده خاک نسبت جسم و جان
سبکیم ین همه کاین زمان به ترازو آمده سنگ ما
ز دل فسرده به ناله ای نرسید تاب وتب نفس
ببرید ناخن مطرب ازگره بریشم چنگ ما
سخن غرور جنون اثر، به زبان جرأت ماست تر
مژه بشکنی به ره نظر، پراگردهی به خدنگ ما
چه فسانهٔ ازل و ابد چه امل طرازی حرص وکد؟
به هزارسلسله می کشد سرطره ی توزچنگ ما
ز غبار بیدل ناتوان دل نازکت نشودگران
که رود زیادتوخودبه خود چونفس زآینه زنگ ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *