+ - x
 » از همین شاعر
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
همان لیلی شود بی پرده تا محمل شود پیدا
غناگاه خطاب از احتیاج آگاه می گردد
کریم آواز ده کز ششجهت سایل شود پیدا
مجازاندیشی ات فهم حقیقت را نمی شاید
محال است اینکه حق ازعالم باطل شود پیدا
نفس را الفت دل هم ز وحشت برنمی آرد
ره ما طی نگردد گر همه منزل شود پیدا
برون دل نفس را پرفشان دیدم ندانستم
که عنقا چون شوداز بیضه گم بسمل شود پیدا
به گوهر وارسیدن موجها برهم زدن دارد
جهانی را شکافی سینه تا یک دل شود پیدا
ره آوارگی عمری ست می پویم نشد یارب
که چون تمثال یک آیینه وارم دل شود پیدا
ز محو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری
به دریا قطره خون گردیدگم مشکل شود پیدا
شهیدان ادبگاه وفا را خون نمی باشد
مگر رنگ حنایی ازکف قاتل شود پیدا
سواد کنج معدومی قیامت عالمی دارد
که هرکس هرکجاگم شد ازین منزل شودپیدا
به رنگی موج خلقی ازتپیدن آب می گردد
کزین دریا به قدریک گهر ساحل شود پیدا
نفس تا هست زین مزرع تلاش دانهٔ دل کن
که این گمگشته گر پیداشود حاصل شود پیدا
به قدر آگهی آماده ا ست اسباب تشویشت
طبیعت باید اینجا اندکی غافل شود پیدا
درین دریا دل هر قطره گهر درگوهر دارد
اگر بر روی آب آید همان بیدل شود پیدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *