+ - x
 » از همین شاعر
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
پا ندارد چو سحر، چندکنی سر پیدا
صفر اشکال فلک دوری مقصد افزود
وهم تازیدکه شد حلقهٔ آن درپیدا
شاهد وضع برودتکدهٔ هستی بود
پوستینی که شد از پیکر اخگر پیدا
جرم آدم چه اثر داشت که از منفعلی
گشت در مزرع گندم همه دختر پید ا
میکشان جمله شبی دعوت زاهدکردند
چوب در دست شد از دور سر خر پیدا
مگذر از فیض حلاوتکدهٔ مهر و وفاق
خون چو شد شیرکند لذت شکرپیدا
مقصد عشق بلند است زافلاک مپرس
نشئه مشکل که شود از خط ساغر پیدا
قدرت تربیت از بازوی تهدید مخواه
به هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا
دیدهٔ منتظران تو به صدکوشش اشک
روغنی کرد ز بادام مقشر پیدا
فقر درکسوت اظهار هنر رسوایی ست
آخرآیینه نمدکرد ز جوهرپیدا
شخص تمثال دمید از هوس خودبینی
چه نمود آینه گرکرد سکندر پیدا
خلقی ازضبط نفس غوطه به دل زد بیدل
قعر این بحر نگردید ز لنگر پیدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *