+ - x
 » از همین شاعر
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را
محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل
به تعمیرنگه چون شمع برد آب وگل ما را
ندارد گردن تسلیم بیش از سایهٔ مویی
عبث بر ما تنک کردند تیغ قاتل ما را
غبار احتیاج امواج دریا خشک می سازد
عیارکم مگیرید آبروی سایل ما را
صفای دل به حیرت بست نقش پردهٔ هستی
فروغ شمع کام اژدها شد محفل ما را
ادبگاه وفا آنگه برافشانی، چه ننگ است این
تپیدن خاک بر سرکرد آخر بسمل ما را
دل از سعی امل بر وضع آرامیده می لرزد
مبادا دوربینی جاده سازد منزل ما را
شکست آرزو زین بیش نتوان درگره بستن
گرانجانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را
ز خشکیهای وضع عافیت تر می شود همت
عرق ای کاش در دریا نشاند ساحل ما را
تمیز از سایه ممکن نیست فرق دود بردارد
به روی شعله گر پاشی غبارکاهل ما را
حباب پوچ از آب گهر امیدها دارد
خداوندا به حق دل ببخشا بیدل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *