+ - x
 » از همین شاعر
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 ستم است اگر هوست کشدکه به سیر سرو و سمن درآ
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را
محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل
به تعمیرنگه چون شمع برد آب وگل ما را
ندارد گردن تسلیم بیش از سایهٔ مویی
عبث بر ما تنک کردند تیغ قاتل ما را
غبار احتیاج امواج دریا خشک می سازد
عیارکم مگیرید آبروی سایل ما را
صفای دل به حیرت بست نقش پردهٔ هستی
فروغ شمع کام اژدها شد محفل ما را
ادبگاه وفا آنگه برافشانی، چه ننگ است این
تپیدن خاک بر سرکرد آخر بسمل ما را
دل از سعی امل بر وضع آرامیده می لرزد
مبادا دوربینی جاده سازد منزل ما را
شکست آرزو زین بیش نتوان درگره بستن
گرانجانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را
ز خشکیهای وضع عافیت تر می شود همت
عرق ای کاش در دریا نشاند ساحل ما را
تمیز از سایه ممکن نیست فرق دود بردارد
به روی شعله گر پاشی غبارکاهل ما را
حباب پوچ از آب گهر امیدها دارد
خداوندا به حق دل ببخشا بیدل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *