+ - x
 » از همین شاعر
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را
محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل
به تعمیرنگه چون شمع برد آب وگل ما را
ندارد گردن تسلیم بیش از سایهٔ مویی
عبث بر ما تنک کردند تیغ قاتل ما را
غبار احتیاج امواج دریا خشک می سازد
عیارکم مگیرید آبروی سایل ما را
صفای دل به حیرت بست نقش پردهٔ هستی
فروغ شمع کام اژدها شد محفل ما را
ادبگاه وفا آنگه برافشانی، چه ننگ است این
تپیدن خاک بر سرکرد آخر بسمل ما را
دل از سعی امل بر وضع آرامیده می لرزد
مبادا دوربینی جاده سازد منزل ما را
شکست آرزو زین بیش نتوان درگره بستن
گرانجانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را
ز خشکیهای وضع عافیت تر می شود همت
عرق ای کاش در دریا نشاند ساحل ما را
تمیز از سایه ممکن نیست فرق دود بردارد
به روی شعله گر پاشی غبارکاهل ما را
حباب پوچ از آب گهر امیدها دارد
خداوندا به حق دل ببخشا بیدل ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *