+ - x
 » از همین شاعر
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
فشار تنگی دلها شکست دامن ما را
چواشک بی سر و پایی جنون شوق که دارد
زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را
رسیده ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر
سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را
سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل
به پیش پا چه بلایی ست طبع روشن ما را
کجا رویم که بیداد دل رسد به شنیدن
به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را
نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
فلک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت
به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را
نفس به قید دل افسرده همچو موج به گوهر
همین یک آبله استادگی ست رفتن ما را
عروج نازگلی بود از بهار ضعیفی
به پا فتاد سرما ز پا فتادن ما را
جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی
دیت همین فرق جبهه ای ست کشتن ما را
زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل
که فکرما نکند تیره ، طبع روشن ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *