+ - x
 » از همین شاعر
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
فشار تنگی دلها شکست دامن ما را
چواشک بی سر و پایی جنون شوق که دارد
زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را
رسیده ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر
سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را
سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل
به پیش پا چه بلایی ست طبع روشن ما را
کجا رویم که بیداد دل رسد به شنیدن
به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را
نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
فلک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت
به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را
نفس به قید دل افسرده همچو موج به گوهر
همین یک آبله استادگی ست رفتن ما را
عروج نازگلی بود از بهار ضعیفی
به پا فتاد سرما ز پا فتادن ما را
جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی
دیت همین فرق جبهه ای ست کشتن ما را
زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل
که فکرما نکند تیره ، طبع روشن ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *