+ - x
 » از همین شاعر
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 درمحفل ما ومنم ، محو صفیر هرصدا
 همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمارما
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
فشار تنگی دلها شکست دامن ما را
چواشک بی سر و پایی جنون شوق که دارد
زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را
رسیده ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر
سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را
سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل
به پیش پا چه بلایی ست طبع روشن ما را
کجا رویم که بیداد دل رسد به شنیدن
به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را
نگه چو جوهر آیینه سوخت ریشه به مژگان
ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را
فلک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت
به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را
نفس به قید دل افسرده همچو موج به گوهر
همین یک آبله استادگی ست رفتن ما را
عروج نازگلی بود از بهار ضعیفی
به پا فتاد سرما ز پا فتادن ما را
جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی
دیت همین فرق جبهه ای ست کشتن ما را
زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل
که فکرما نکند تیره ، طبع روشن ما را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *