+ - x
 » از همین شاعر
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صد اگر ب وکنی پیراهن ما را
چوصحرا مشرب ما ننگ وحشت برنمی تابد
نگهدارد خدا از تنگی چین دامن ما را
چنان مطلق عنان تازست شمع ما ازین محفل
که رنگ رفته دارد پاس ازخود رفتن ما را
خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتش به عالم افکن ما را
گهر دارد حصارآبرو در ضبط امواجش
میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را
فلک در خاک می غلتید از شرم سرافرازی
اگر می دید معراج ز پا افتادن ما را
به اشک افتادکار آه ما از پیش پا دیدن
ز شبنم بال ترگردید صبح گلشن ما را
هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می چیند
ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را
ازین خاشاک اوهامی که دارد مزرع هستی
به گاو چرخ نتوان پاک کردن خرمن ما را
چوماهی خارخار طبع درکار است و ما غافل
که برامواج پوشانده ست گردون جوشن ما را
زآب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی
خم وضع ادب پل کرد دوش وگردن ما را
به حرف وصوت تاکی تیره سازی وقت مابیدل
چراغ چارسومپسند طبع روشن ما را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Shahla Rawani:

محبت بسكه پر كرد از وفاجان و تن ما را
كند يوسف صد اگر ب و كني پيراهن ما را




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *