+ - x
 » از همین شاعر
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آیینه بر خاک زد صنع یکتا
تا وا نمودند کیفیت ما

بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم
خود را به هر رنگ کردیم رسوا

در پرده پختیم سودای خامی
چندان که خندید آیینه بر ما

از عالم فاش بی پرده گشتیم
پنهان نبودن، کردیم پیدا

ما و رعونت، افسانهٔ کیست
ناز پری بست گردن به مینا

آیینه واریم محروم عبرت
دادند ما را چشمی که مگشا

درهای فردوس وا بود امروز
از بی دماغی گفتیم فردا

گوهر گره بست از بی نیازی
دستی که شستیم از آب دریا

گر جیب ناموس تنگت نگیرد
در چین دامن خفته ست صحرا

حیرت طرازیست نیرنگ سازی است
تمثال اوهام آیینه دنیا

کثرت نشد محو از ساز وحدت
همچون خیالات از شخص تنها

وهم تعلق برخود مچینید
صحرا نشین اند این خانمانها

موجود نامی است باقی توهم
از عالم خضر رو تا مسیحا

زین یأس منزل ما را چه حاصل
همخانه بیدل همسایه عنقا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *