+ - x
 » از همین شاعر
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
صحن این کاشانه زیر سایه گیرد بام را
طایر آزاد ما گر بال وحشت واکند
گردباد آیینه سازد حلقه های دام را
دیدن هنگامهٔ هستی شنیدن بیش نیست
وهم ما تا کی وصال اندیشد این پیغام را
منعم از نقش نگین جوی خیالی می کند
مفت حسرتها اگر سیراب سازد نام را
ساقیا امشب چو موج می پریشان دفتریم
رشتهٔ شیرازۀ ما ساز خط جام را
پختگی خواهی به درد بی نوایی صبرکن
آسمان سرسبز دارد میوه های خام را
تیره بختی نیز مفت اعتبار زندگی ست
شمع صبح عالم اقبال داند شام را
موج دریا را به ساحل همنشینی تهمت است
بیقراران نذر منزل کرده اند آرام را
شعلهٔ ما دور گرد الفت خاکستر است
دوش وحشت بر نتابد جامهٔ احرام را
شوق می بالد به قدر رم نگاهیهای حسن
ورنه دام دلبری کو آهوان رام را
در چمن هم از گزند چشم بد ایمن مباش
پرده زنبوری ست آنجا دیدۀ بادام را
چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است
جستجوهای هوس آغاز کرد انجام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *