+ - x
 » از همین شاعر
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
صحن این کاشانه زیر سایه گیرد بام را
طایر آزاد ما گر بال وحشت واکند
گردباد آیینه سازد حلقه های دام را
دیدن هنگامهٔ هستی شنیدن بیش نیست
وهم ما تا کی وصال اندیشد این پیغام را
منعم از نقش نگین جوی خیالی می کند
مفت حسرتها اگر سیراب سازد نام را
ساقیا امشب چو موج می پریشان دفتریم
رشتهٔ شیرازۀ ما ساز خط جام را
پختگی خواهی به درد بی نوایی صبرکن
آسمان سرسبز دارد میوه های خام را
تیره بختی نیز مفت اعتبار زندگی ست
شمع صبح عالم اقبال داند شام را
موج دریا را به ساحل همنشینی تهمت است
بیقراران نذر منزل کرده اند آرام را
شعلهٔ ما دور گرد الفت خاکستر است
دوش وحشت بر نتابد جامهٔ احرام را
شوق می بالد به قدر رم نگاهیهای حسن
ورنه دام دلبری کو آهوان رام را
در چمن هم از گزند چشم بد ایمن مباش
پرده زنبوری ست آنجا دیدۀ بادام را
چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است
جستجوهای هوس آغاز کرد انجام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *