+ - x
 » از همین شاعر
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
مگر شکستن دل پرکند ایاغ مرا
شبی که دیده کنم روشن از تماشایت
فتیله مدتحیربو د چراغ مرا
ز برق یأس جگرسوز باده ای دارم
که شعله نیزنبوسد لب ایاغ مرا
نشاط باده به مینای غنچگیها بود
شکفتگی همه خمیازه کرد باغ مرا
خمار شیشهٔ چرخ از نگونی اش پداست
چسان علا ج کندکلفت دماغ مرا
در ابروی تو شکن پرورد تغافل چند
مقام فتنه مکن گوشهٔ فراغ مرا
هزاررنگ ز بخت سیاه من گل کرد
زمانه شوخی طاووس داد زاغ مرا
چوموج سرمه نهانم به چشم خوش نگهان
زحلقهٔ رم آهوطلب سراغ مرا
فسردگی مطلب از دلم که در ایجاد
به تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا
مگر ز ناله تهی گشت سینهٔ بیدل
که خامشی است سبق عندلیب باغ مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *