+ - x
 » از همین شاعر
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 خط جبین ماست هماغوش نقش پا
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
به هر سو سیر کشتی بر کمر دارد گدا اینجا

دماغ بی نیازان ننگ خواهش بر نمی دارد
بلندی زیر پا می آید از دست دعا اینجا

غبار دشت بیرنگیم و موج بحر بی ساحل
سر آن دامن از دست که می گردد رها اینجا؟

درین صحرا به آداب نگه باید خرامیدن
که روی نازنینان می خراشد نقش پا اینجا

غبارم آب می گردد ز شرم گردن افرازی
ز شبنم بر نیایم گر همه گردم هوا اینجا

لباسی نیست هستی را، که پوشد عیب پیدایی
سحر از تار و پود چاک می بافد ردا اینجا

شبستان جهان و سایهٔ دولت، چه فخر است این
مگر در چشم خفاش آشیان بندد هما اینجا

حضور استقامت می پرستد شمع این محفل
به پا افتد اگر گردد سر از گردن جدا اینجا

به دوش نکهت گل می روم از خوبش و می آیم
که می آرد پیام ناز آن آواز پا اینجا

به گوشم از تب و تاب نفس آواز می آید
که گر صد سال نالی بر در دل نیست جا اینجا

امید دستگیری منقطع کن زین سبک مغزان
که چون نی ناله بر می خیزد از سعی عصا اینجا

صدای التفاتی از سر این خوان نمی جوشد
لب گوری مگر وا گردد و گوید بیا اینجا

هوس گر چاکی از دامان عریانی به دست آرد
نیافتد در فشار تنگی از بند قبا اینجا

به رنگ آمیزی اقبال منعم نازها دارد
ندید این بیخبر روی که می سازد سیا اینجا

طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل
جهان لبریز استغناست گر باشد حیا اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *