+ - x
 » از همین شاعر
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا
خاک نم گل می کندسامان خشکی از غبار
سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا
بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود
در عدم باکوه می سنجند اعمال مرا
تخم امّیدی به سودای حضوری کشته ام
سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا
انتظار وعده ی دیدار آخر واخرید
از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا
رشتهٔ سازم چه امکانست گیردکوتهی
سایهٔ آن زلف پرورده ست آمال مرا
سبحه داران از هجوم دردسر نشناختند
آن برهمن زاد صندل بر جبین مال مرا
درتب شوق آرزوها زیرلب خون کرده ام
ناله جوشدگر بیفشارند تبخال مرا
جزعرق چون موج ازین دریاچه بایدبردپیش
شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا
گر همه گردون شوم زین خرمن بیحاصلی
غیر خاک آخر چه باید بیخت غربال مرا
می کشم بار دل اما نقش می بندم به خاک
عجز، خوش نقاش عبرت کرد جمال مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *