+ - x
 » از همین شاعر
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 نقاب عارض گلجوش کرده ای ما را
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 حیف است کشد سعی دگر باده کشان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
عاقبت کرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده ام
سرده ای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینه ام ، کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ای گل گر بخندانی مرا
ای ادب ، سازخموشی نیز بی آهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مدّعمرم یک قلم چون شمع دروحشت گذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز هم چون سایه اوج اعتباری داشته ست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله می گردم به هر رنگی که گردانی مرا
ناله واری سر ز جیب دل برون آورده ام
شعلهٔ شوقم ، مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی دانم تو می دانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه ام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *