+ - x
 » از همین شاعر
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 یک آه سرد نیم شبی از جگر برآ
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
در گل خنده ی تصویر گلاب است اینجا

وهم تاکی شمرد سال و مه فرصت کار
شیشهٔ ساعت موهوم حباب است اینجا

چیست گردون، هوس افزای خیالات عدم
عالمی را به همین صفر حساب است اینجا

چه قدر شب رود از خود که کند گرد سحر
مو سفیدی عرق سعی شباب است اینجا

قد خم گشته، نشان می دهد از وحشت عمر
بر در خانه از آن حلقه رکاب است اینجا

عشق ز اول علم لغزش پا داشت بلند
عذر مستان به لب موج شراب است اینجا

بوریا راحت مخمل به فراموشی داد
صد جنون شور نیستان رگ خواب است اینجا

لذت داغ جگر حق فراموشی نیست
قسمتی در نمک اشک کباب است اینجا

همه در سعی فنا پیشتر از یکدگریم
با شرر سنگ گروتاز شتاب است اینجا

رستن از آفت امکان تهی از خود شدنست
تو ز کشتی مگذر عالم آب است اینجا

زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب
هر کجا بحث سئوالیست جواب است اینجا

بیدل آن فتنه که توفان قیامت دارد
غیر دل نیست همین خانه خراب است اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *