+ - x
 » از همین شاعر
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
به پشت خم کشی تاکی چوگردون بار امکان را
رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل
گه از خودگرتهی گشتند برگردند همیان را
بود سازتجرد لازم قبطع تعلفها-
برش رد به عرض بی نیامی تیغ عریان را
مروت گر دلیل همت اهل کرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابر نیسان را
جهان از شور دلها خانهٔ زنجیر خواهد شد
میفشان بی تکلف دامن زلف پریشان را
به ذوق کامرانیهای عیش آباد رسوایی
ز شادی لب نمی آید به هم چاک گریبان را
دل از سطر نفس یک سرپیام شبهه می خواند
دبیر ناز بر مکتوب ما ننوشت عنوان را
مروت کیشی الفت ، وفا مشتاق بوداما
غرور حسن رنگ ما تصورکرد پیمان را
به مضراب سبب آهنگ اسرارم نمی بالد
پریدنفای چشمم بال نگرفته ست مژگان را
به جزتسلیم ، ساز جرأت دیگر نمی بینم
خمیدن می کشد بیدل کمان ناتوانان را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *