+ - x
 » از همین شاعر
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 سطر یقین به حک داد تکرار بی حد ما
 جنون کی قدردان کوه و هامون می کند ما را
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
که خاتم بیشتر دردل نشاند نقش واژون را
شهیدم لیک می دانم که عشق عافیت دشمن
چو یاقوتم به آتش می برد هر قطرهٔ خون را
در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایهٔ بیدست مجنون را
گر از شور حوادث آگهی سر درگریبان کن !
حصار عافیت جز خم نمی باشد فلاطون را
نه تنها اغنیا را چرخ برمی دارد از پستی
زمین هم لقمه های چرب داندگنج قارون را
شعور جسم زنجیریست در راه سبکروحان
که چون خط نقش بندد، پای رفتن نیست مضمون را
دل است آن تخم بیرنگی که بهر جستجوی او
جگر سوراخ سوراخ است نه غربال گردون را
به قدرکوشش عشق ست نعل حسن درآتش
صدای ثیشهٔ فرهاد مهمیز است گلگون را
خیال ماسوا فرش است دروحدتسرای دل
درون خویش دارد خانهٔ آیینه بیرون را
حوادث مژدهٔ امن است اگردل جمع شدبیدل
گهرافسانه داندشورش امواج جیحون را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *