+ - x
 » از همین شاعر
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 ز آهم مجویید تأثیر را
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 به عجزی که داری قوی کن میان را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۲

نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
زخم خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
برنمی آید درشتی با ملایم طینتان
می شکافد نرمی مغز استخوان پسته را
خاک نتواند نهفتن جوهر اسرار تخم
طبع دون کی پاس داردنکتهٔ سربسته را
یأس کرد آخر سواد موج دریا روشنم
خواندم از مجموعهٔ آفاق نقش شسته را
نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باک
نیست از زنجیرپروا نالهٔ وارسته را
خصم عاجز را مدارا کن اگر روشندلی
می کشد شمع ازمژه خاربه پا بشکسته را
نسخهٔ حسن آنقدر روشن سوادافتاده است
کز تغافل می توان خواندن خط نارسته را
محوشد هستی وتشویش من وماکم نشد
شبهه بسیار است مضمون ز خاطرجسته را
تا زغفلت وارهی درفکرجمعیت مباش
تهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را
دام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفس
پاس گوهر نیست ممکن رشتهٔ بگسسته را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *