+ - x
 » از همین شاعر
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 غم، طرب جوش کرده است مرا
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا که جام مروت دهیم حوصله را
به سایهٔ کف پا پروریم آبله را
به وادیی که تعلق دلیل کوشش هاست
ز بار دل به زمین خفته گیر قافله را
ز صاحب امل آزادگی چه مکان است
درین بساط گرانخیزی است حامله را
ز انقلاب حوادث بزرگی ایمن نیست
به طبع کوه اثر افزونتر است زلزله را
محبت از من و تو رنگ امیتازگداخت
تری و آب سزاوار نیست فاصله را
به کج ادایی حسن تغافلت نازم
که یاد اوگلهٔ ناز می کندگله را
چوصبح یک دونفس مغتنم شمربیدل
مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *