+ - x
 » از همین شاعر
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما
 شدی پیر و همان در بند غفلت می کنی جان را
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
رقص هستی همه دم شیشه سوار است اینجا
عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی ست
هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا
عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار
هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا
به غرور من وماکلفت دلها مپسند
ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا
نفی خود می کنم اثبات برون می آید
تا به کی رنگ توان باخت بهار است اینجا
هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم است
روز شب صورت پشت و رخ کار است اینجا
سایه ام باکه دهم عرضه سیه بختی خویش
روز هم آینه دار شب تار است اینجا
دامن چیده در این دشت تنزه دارد
خاک صیادگل از خون شکار است اینجا
زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چه گناه
عرق جبهه همان سبحه شماراست اینجا
عشق می داند و بس قدرگرانجانی من
سنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا
چند بیدل به هوا دست وگریبان بودن
جیبت ازکف ندهی دامن یار است اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *