+ - x
 » از همین شاعر
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
سرمه می ریزد نگاهت درگلو آیینه را
غیر جوهر در تماشای خط نو رسته ات
می کند صد آرزو دردل نموآیینه را
خاتم فولاد را از رنگ گل بندد نگین
آنکه با آن جلوه سازد روبروآیینه را
صورت حالم پریشانتر ز جوش جوهر است
یادگیسوی که کرد آشفته گو آیینه را؟
گرچنین شرمت نگه را محومژگان می کند
رفته رفته می برد جوهرفروآیینه را
تارسدداغی به کف صدشعله می بایدگداخت
یافت اسکندر به چندین جستجوآیینه را
درتپشگاه تمنا بی کمالی نیست صبر
عرض جوهرشد شکست آرزوآیینه را
دل اگر در جهدکوشد مفت احرام صفاست
هم به قدرصیقل است آب وضوآیینه را
حسن و قبح ماست اینجا باعث رد و قبول
ورنه یک چشم است بر زشت ونکو آیینه را
راحت دل خواهی از عرض کمال آزاد باش
تا ز جوهر نشکنی در دیده مو آیینه را
صورت بی معنی هستی ندارد امتحان
عکس گل نظاره کن اما مبو آیینه را
صافی دل هم گریبان چاکی رازست و بس
کو هجوم زنگ تاگردد رفوآیینه را
ای بسا دل کزتحیر خاک بر سرکرده است
کجا خاکستری یابی بجوآیینه را
خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا
می کند خاکستر افزون آبرو آیینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *