+ - x
 » از همین شاعر
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
سرمه می ریزد نگاهت درگلو آیینه را
غیر جوهر در تماشای خط نو رسته ات
می کند صد آرزو دردل نموآیینه را
خاتم فولاد را از رنگ گل بندد نگین
آنکه با آن جلوه سازد روبروآیینه را
صورت حالم پریشانتر ز جوش جوهر است
یادگیسوی که کرد آشفته گو آیینه را؟
گرچنین شرمت نگه را محومژگان می کند
رفته رفته می برد جوهرفروآیینه را
تارسدداغی به کف صدشعله می بایدگداخت
یافت اسکندر به چندین جستجوآیینه را
درتپشگاه تمنا بی کمالی نیست صبر
عرض جوهرشد شکست آرزوآیینه را
دل اگر در جهدکوشد مفت احرام صفاست
هم به قدرصیقل است آب وضوآیینه را
حسن و قبح ماست اینجا باعث رد و قبول
ورنه یک چشم است بر زشت ونکو آیینه را
راحت دل خواهی از عرض کمال آزاد باش
تا ز جوهر نشکنی در دیده مو آیینه را
صورت بی معنی هستی ندارد امتحان
عکس گل نظاره کن اما مبو آیینه را
صافی دل هم گریبان چاکی رازست و بس
کو هجوم زنگ تاگردد رفوآیینه را
ای بسا دل کزتحیر خاک بر سرکرده است
کجا خاکستری یابی بجوآیینه را
خاکساریهاست بیدل رونق اهل صفا
می کند خاکستر افزون آبرو آیینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *