+ - x
 » از همین شاعر
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
اگر ماهت کنند از دست نگذاری هلالی را
رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد
به وحشت پیش باید برد ازین صحرا غزالی را
به بقش نیک وبد روشندلان رادست رد نبود
کف آیینه می چیندگل بی انفعالی را
بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر
به حکم خامشی پیچیدن است این فرش قالی را
وبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر
چنار آتش زند ناچار دلق کهنه سالی را
درین وادی که خاک است اعتبار جهل و دانشها
غباری بر هوادان قصر فطرتهای عالی را
به وحدتخانهٔ دل غیر دل چیزی نمی گنجد
براین آیینه جز تهمت مدان نقش مثالی را
اگر خرسندی دل آبیار مزرعت باشد
چوتخم آبله نشو ونماکن پایمالی را
به چنگ اغنیا دامان فقر آسان نمی افتد
که چینی خاک گردد تا شود قابل سفالی را
چه امکان است بیدل منعم از غفلت برون آید
هجوم خواب خرگوش است یکسر شیر قالی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *