+ - x
 » از همین شاعر
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 نشاند بر مژه اشک ز هم گسستهٔ ما را
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
اگر ماهت کنند از دست نگذاری هلالی را
رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد
به وحشت پیش باید برد ازین صحرا غزالی را
به بقش نیک وبد روشندلان رادست رد نبود
کف آیینه می چیندگل بی انفعالی را
بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر
به حکم خامشی پیچیدن است این فرش قالی را
وبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر
چنار آتش زند ناچار دلق کهنه سالی را
درین وادی که خاک است اعتبار جهل و دانشها
غباری بر هوادان قصر فطرتهای عالی را
به وحدتخانهٔ دل غیر دل چیزی نمی گنجد
براین آیینه جز تهمت مدان نقش مثالی را
اگر خرسندی دل آبیار مزرعت باشد
چوتخم آبله نشو ونماکن پایمالی را
به چنگ اغنیا دامان فقر آسان نمی افتد
که چینی خاک گردد تا شود قابل سفالی را
چه امکان است بیدل منعم از غفلت برون آید
هجوم خواب خرگوش است یکسر شیر قالی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *