+ - x
 » از همین شاعر
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
 کی بود سیری ز ناز آن نرگس خودکام را
 حیف کز افلاس نومیدی فواید مرد را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عیش داند دل سرگشته پریشانی را
ناخدا باد بودکشتی توفانی را
اشک در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت
از بن چاه برآر این مه کنعانی را
عشق نبود به عمارتگری عقل شریک
سیل ازکف ندهد صنعت ویرانی را
ازخط و زلف بتان تازه دلیل است که حسن
کرده چتر بدن اسباب پریشانی را
بار یابی چو به خاک درصاحب نظران
چین دامان ادب کن خط پیشانی را
ریزش اشک ندامت ز سیه کاریهاست
لازم است ابر سیه قطرهٔ نیسانی را
زیرگردون نتوان غیرکثافت اندوخت
ناخن و موست رسا مردم زندانی را
لاف آزدگی از اهل فنا نازیباست
دامن چیده چه لازم تن عریانی را
جاهل از جمع کتب صاحب معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
نفس سوخته باید به تپش روشن کرد
نیست شمع دگر این انجمن فانی را
نتوان یافت ازآن جلوهٔ بیرنگ سراغ
مگر آیینه کنی دیده قربانی را
بازگشتی نبود پای طلب را بیدل
سیل ما نشنود افسون پشیمانی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *