+ - x
 » از همین شاعر
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
نمی باشد خبر از شور دریاگوش ماهی را
نفس دزدیدنم در شور امکان ریشه ها دارد
زبان با موج می جوشد لب خاموش ماهی را
ز دمسردی دوران کم نگرددگرمی دلها
فسردن مشکل است از آب دریا جوش ماهی را
حریصان را نباشد محنت از حمالی دنیا
گرانی کم رسد از بار درهم دوش ماهی را
به جای استخوان از پیکر اینجا تیر می روید
سراغ عافیت کو وضع جوشن پوش ماهی را
غریق وصلم و شوق کنار آواره ام دارد
تپیدن ناکجا وسعت دهد آغوش ماهی را
نصیحت کارگر نبود غریق عشق را بیدل
به دریا احتیاج در نباشدگوش ماهی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *