+ - x
 » از همین شاعر
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
نمی باشد خبر از شور دریاگوش ماهی را
نفس دزدیدنم در شور امکان ریشه ها دارد
زبان با موج می جوشد لب خاموش ماهی را
ز دمسردی دوران کم نگرددگرمی دلها
فسردن مشکل است از آب دریا جوش ماهی را
حریصان را نباشد محنت از حمالی دنیا
گرانی کم رسد از بار درهم دوش ماهی را
به جای استخوان از پیکر اینجا تیر می روید
سراغ عافیت کو وضع جوشن پوش ماهی را
غریق وصلم و شوق کنار آواره ام دارد
تپیدن ناکجا وسعت دهد آغوش ماهی را
نصیحت کارگر نبود غریق عشق را بیدل
به دریا احتیاج در نباشدگوش ماهی را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *