+ - x
 » از همین شاعر
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
مطربی کوکز سر ناخن کشد تصویر ما
سرمه تفسیر حیا عنوان کتاب عبرتیم
تهمت تقریرنتوان بست برتحریر ما
قبل و بعد عالم تجدید، تجدید است و بس
نیست تقدیمی که بیشی جوید ازتأخیر ما
از شرار سنگ نتوان بست نام روشنی
رنگ شب درد چراغ خانهٔ دلگیر ما
ای فلک بر آه ما چندین میفشان دست رد
کزکمانت ناگهان زه بگسلاند تیر ما
از خروش آباد توفان جنون جو شیده ایم
بی صدا نقاش هم مشکل کشد زنجیر ما
شرم هستی عالمی را در عرق خوابانده است
یک گره دارد چو شبنم رشتهٔ تسخیر ما
از طلسم خاک اگرگردی دمد افشانده گیر
کرد پیش از خواب دیدن خواب ما تعبیر ما
پای در دامان ناز از خویش می باید رمید
سایهٔ مژگان صیادی ست بر نخجیر ما
خاک بی آبیم امّا شرم معمار قضا
تا نمی در جبهه دارد نیست بی تعمیر ما
کشتهٔ خاصیت شمشیر بیداد توایم
رنگ تا باقی ست خون می ریزد ازتصویر ما
بیدل افلاس آبروی مرد می ریزد به خاک
بی نیامی برد آخر جوهر از شمشیر ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *