+ - x
 » از همین شاعر
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 ز آهم مجویید تأثیر را
 هرچند گرانی بود اسباب جهان را
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
مگر نفس رود و دیگری برآورد از ما
به عرصهٔ دو نفس انقلاب فرصت هستی
گمان نبودکه دل لشکری برآورد از ما
چو رنگ عهدهٔ ناموس وحشتیم به گردن
ز خوبش هرکه برآید پری برآورد از ما
شرارکاغذ اگر در خیال بال گشاید
جنون به حکم وفا مجمری برآورد ازما
دماغ ما سر غواصی محیط ندارد
بس است ضبط نفس گوهری برآورد از ما
فلک ز صبح قیامت فکنده شور به عالم
مباد پنبهٔ گوش کری برآورد از ما
فسرده ایم به زندان عقل چاره محال است
جنون مگرکه قیامت گری برآورد از ما
به رنگ غنچه نداریم برگ عشرت دیگر
شکست شیشه مگر ساغری برآورد از ما
بهار بیخودی افسوس گل نکرد زمانی
که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما
در انتظار رهایی نشسته ایم که شاید
به روی ما مژه بستن دری برآورد ازما
چو بیدلیم همه ناگزیر نامه سیاهی
جبین مگربه عرق کوثری برآورد ازما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *