+ - x
 » از همین شاعر
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 کو بقاگر نفست گشت مکرر پیدا
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 سادگی باغی ست طبع عافیت آهنگ را
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
یادش دل ما برد به جای دگر از ما
امید حریف نفس سست عنان نیست
ما را برسانید به او پیشتر از ما
دل را فلک آخر به گدازی نپسندید
هیهات چه برسنگ زد این شیشه گراز ما
تاکی هوس آوارهٔ پرواز توان زیست
یارب که جداکرد سر زیر پر از ما؟
آیینه به بر غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بی پردگی آیینهٔ آثار غنا نیست
عریانی ما برد کلا ه وکمر از ما
گوهر ز قناعت گره طبع محیط است
ازکس دل پر نیست فلک را مگر از ما
کس آینه بر طاق تغافل نپسندد
از خود نگرفتی خبر ای بیخبر از ما
ما را ز درت جرأت دوری چه خیال است
صد مرحله دوراست درین ره جگراز ما
تا حشر درین بزم محال است توان برد
خلوت زتو و عالم بیرون در از ما
عمری ست وفا ممتحن ناز و نیاز است
نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما
زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال
بیدل نتوان گفت شب از ما سحر از ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *