+ - x
 » از همین شاعر
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 نفس آشفته می دارد چوگل جمعیت ما را
 افتاده زندگی به کمین هلاک ما
 گداز سعی دلیل است جستجوی تو را
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
یادش دل ما برد به جای دگر از ما
امید حریف نفس سست عنان نیست
ما را برسانید به او پیشتر از ما
دل را فلک آخر به گدازی نپسندید
هیهات چه برسنگ زد این شیشه گراز ما
تاکی هوس آوارهٔ پرواز توان زیست
یارب که جداکرد سر زیر پر از ما؟
آیینه به بر غافل از آن جلوه دمیدیم
جز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بی پردگی آیینهٔ آثار غنا نیست
عریانی ما برد کلا ه وکمر از ما
گوهر ز قناعت گره طبع محیط است
ازکس دل پر نیست فلک را مگر از ما
کس آینه بر طاق تغافل نپسندد
از خود نگرفتی خبر ای بیخبر از ما
ما را ز درت جرأت دوری چه خیال است
صد مرحله دوراست درین ره جگراز ما
تا حشر درین بزم محال است توان برد
خلوت زتو و عالم بیرون در از ما
عمری ست وفا ممتحن ناز و نیاز است
نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما
زحمتکش وهمیم چه ادبار و چه اقبال
بیدل نتوان گفت شب از ما سحر از ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *