+ - x
 » از همین شاعر
 کردم رقم به کلک نفس مد ناله را
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 ز گفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما
ای قیامث صبح خیز لعل خندان شما
چشم آهو حلقهٔ گرداب بحرحیرت است
درتماشای رم وحشی غزالان شما
عشرت ازرنگ است هرجاگل بساط آراشود
مفت جام مایه می گردد به دوران شما
از صدف ریزدگهر وزپسته مغزآید برون
چون شودگرم تکلم لعل خندان شما
از طراوتگاه عشرت نوبهار باغ ناز
باد چشم ما سفال جوش ریحان شما
بیش ازین نتوان به ابروی تغافل ساختن
شیشهٔ دل خاک شد در طاق نسیان شما
ما سیه بختان به نومیدی مهیا کرده ایم
یک چراغان !داغ دل دور از شبستان شما
بستر وبالین من عمریست قطع راحت است
بر دم شمشیر زد خوابم ز مژگان شما
نارسا افتاده ایم ای برق تازان همتی
تا غبار ما زند دستی به دامان شما
عالمی درحسرت وضع عبارت مرده است
معنی ماکیست تا فهمد ز دیوان شما
از غبار هردو عالم پاک بیرون جسته است
بیدل آواره یعنی خانه ویران شما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *