+ - x
 » از همین شاعر
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا
رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم
جزگرد تحیر رقمی نیست در اینجا
عالم همه میناگر بیداد شکست است
این طرفه که سنگ ستمی نیست در اینجا
تا سنبل این باغ به همواری رنگ است
جزکج نظری پیچ وخمی نیست دراینجا
بر نعمت دنیا چه هوسهاکه نپختیم
هرچند غذا جز قسمی نیست در اینجا
برهم نزنی سلسلهٔ نازکریمان
محتاج شدن بی کرمی نیست در اینجا
گرد حشم بی کسی ات سخت بلندست
از خوبش برون آ علمی نیست در اینجا
ما بی خبران قافلهٔ دشت خیالیم
رنگ است به گردش ، قدمی نیست دراینجا
از حیرت دل بند نقاب توگشودیم
آیینه گری کارکمی نیست در اینجا
بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی
جز شوق برهمن ، صنمی نیست در اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *