+ - x
 » از همین شاعر
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 موج پوشید روی دریا را
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
جنون سوادی که کردم امشب ز سیر اوراق لاله پیدا
صبا زگیسوی مشکبارت اگر رساند پیام چینی
چو شبنم از داغ لاله گردد عرق ز ناف غزاله پیدا
فلک ز صفری که می گشاید بر عتبارات می فزاید
خلای یک شیشه می نماید پری ز چندین پیاله پیدا
چه موج بیداد هیچ سنگی نبست برشیشه ام ترنگی
شکسته دارد دلم به رنگی که رنگ من کرد ناله پیدا
اگر به صد رنگ پرفشانم ، ز دام جستن نمی توانم
که کرد پرواز بی نشانم چو بال طاووس هاله پیدا
چو جوشد افسردگی ز دوران ، حذر ز امداد اهل حسان
که ابر در موسم زمستان نمی کند غیر ژاله پیدا
قبول انعام بدمعاشان به خودگوارا مگیر بیدل
که می شوند این گلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *