+ - x
 » از همین شاعر
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 قاصد به حیرت کن ادا تمهید پیغام مرا
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
 تا بوی گل به رنگ ندوزد لباس ما

۲.۵
امتیاز: ۲.۵ | مجموع آراء: ۲

پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را
چه مضمون است درخاطر نگاهت حیرت انشا را
نگردد مانع جولان اشکم پنجهٔ مژگان
پر ماهی نگیرد دامن امواج دریا را
نه از عیش است اگر چون شیشهٔ می قلقل آ هنگم
شکست دل صلایی می زند رنگ تماشا را
سراغ کاروان دردم از حالم مشو غافل
ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را
نبندی بردل آزاد نقش تهمت حسرت
که پیش از بیخودی مستان تهی کردند مینا را
شکوه کبریای او ز عجز ما چه می پرسی
نگه جز زیرپا نبود سر افتاده ی ما را
نمی سازد متاع هوش با یوسف خریداران
مدم افسون خودداری نگاه جلوه سودا را
مقام ظالم آخر بر ضعیفان است ارزانی
که چون آتش زپا افتد به خاکستر دهد جا را
غبار ماضی و مستقبل از حال تو می جوشد
در امروز است گم گر واشکافی دی و فردا را
به هوش آتا به این آهنگ مالم گوش تمییزت
که در چشم غلط بینت چه پنهانی ست پیدا را
به این کثرت نمایی غافل ازوحدت مشو بیدل
خیال آیینه ها درپیش دارد شخص تنها را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *