+ - x
 » از همین شاعر
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 اگر حیرت به این رنگست دست و تیغ قاتل را
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

عجز را گر در جناب بی نیازیها رهی ست
اینقدرها بس که تا کویت رسد فریاد ما

نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز
بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینه ها

هرکه را الفت شهید چشم مخمورت کند
نشئه انگیزد ز خاکش گرد تا روز جزا

از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض
رنگ تمثالی مگر آیینه گردد توتیا

نیست در بنیاد آتش خانهٔ نیرنگ دهر
آنقدر خاکستر کایینه ای گیرد جلا

زندگی محمل کش وهم دو عالم آرزوست
می تپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا

آرزو خون گشته ی نیرنگ وضع نازکیست
غمزه گوید دور باش و جلوه می گوید بیا

هرچه می بینم تپش آمادهٔ صد جستجوست
زبن بیابان نقش پا هم نیست بی آواز پا

قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شود
سرو را خجلت مگر در سایه اش دارد به پا

هر نفس صد رنگ می گیرد عنان جلوه اش
تا کند شوخی عرق آیینه می ریزد حیا

بال و پر برهم زدن بیدل کف افسوس بود
خاک نومیدی به فرق سعی های نارسا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *