+ - x
 » از همین شاعر
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 چه امکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صد اگر ب وکنی پیراهن ما را
چوصحرا مشرب ما ننگ وحشت برنمی تابد
نگهدارد خدا از تنگی چین دامن ما را
چنان مطلق عنان تازست شمع ما ازین محفل
که رنگ رفته دارد پاس ازخود رفتن ما را
خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتش به عالم افکن ما را
گهر دارد حصارآبرو در ضبط امواجش
میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را
فلک در خاک می غلتید از شرم سرافرازی
اگر می دید معراج ز پا افتادن ما را
به اشک افتادکار آه ما از پیش پا دیدن
ز شبنم بال ترگردید صبح گلشن ما را
هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می چیند
ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را
ازین خاشاک اوهامی که دارد مزرع هستی
به گاو چرخ نتوان پاک کردن خرمن ما را
چوماهی خارخار طبع درکار است و ما غافل
که برامواج پوشانده ست گردون جوشن ما را
زآب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی
خم وضع ادب پل کرد دوش وگردن ما را
به حرف وصوت تاکی تیره سازی وقت مابیدل
چراغ چارسومپسند طبع روشن ما را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Shahla Rawani:

محبت بسكه پر كرد از وفاجان و تن ما را
كند يوسف صد اگر ب و كني پيراهن ما را




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *