+ - x
 » از همین شاعر
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 ز آهم مجویید تأثیر را
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 حسنی است بررخش رقم مشک ناب را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
دهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را
به جرم ما ومن دوریم ازسرمنزل مقصد
جرس اینجا بیابان مرگ داردکاروانها را
کدورت چیده ای جدی نما تا بی نفس گردی
صفای دیگرست از فیض برچیدن دکانها را
ندانم جوش توفان خیال کیست این گلشن
که اشک چشم مرغان کردگرداب آشیانها را
به لعل او خط از ما بیشتر دلبستگی دارد
طمع افزونتر از دزدست اینجا پاسبانها را
نفس سرمایهٔ بیتابی ست ، افسردگی تاکی
مکن شمع مزار زندگانی استخوانها را
بجزکشتی شکستن ساحل امنی نمی باشد
ز بس وسعت فروبرده ست این دریاکرانها را
به سعی اشک ، کام از دهر حاصل می کنی روزی
که آهت پرّه گردد آسیای سمانها را
به افسون مدارا ازکج اندیشان مشو ایمن
تواضع درکمین تیر می دارد کمانها را
جهانی آرزوها پخت و سیر آمد ز ناکامی
تنور سرد این مطبخ به خامی سوخت نانها را
من آن عاجزسجودم کزپی طرف جبین من
به دوش باد می آرند خاک آستانها را
تو هم خاموش شو بیدل که من از یاد دیداری
به دوش حیرت آیینه می بندم فغانها را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *