+ - x
 » از همین شاعر
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 تجدید سحرکاری ست در جلوه زار عنقا
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 نغمه رنگ افتاده نقش بی نشان تأثیر ما
 نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را
 آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
به پیش خود همه پس دیده اند دنیا را
دوام کلفت دل آرزو نخواهی کرد
در آینه دو نفس دیده اند دنیا را
چوصبح هیچ کس اینجا بقا نمی خواهد
هزار بار ز بس دیده اند دنیا را
دل دو نیم چوگندم نموده اند انبار
اگر به قدر عدس دیده اند دنیا را
به احتیاط قدم زن که عافیت طلبان
سگ گسسته مرس دیده اند دنیا را
مقیدان به چه نازند ازین تماشاگاه
به چشم باز قفس دیده انددنیا را
دمی به حکم هوس چشم آب باید داد
که دود آتش خس دیده اند دنیا را
به قدر جاه و حشم انفعال در جوش است
هما کجاست مگس دیده اند دنیا را
چه آگهی وچه غفلت چه زندگی وچه مرگ
قیامت همه کس دیده اند دنیا را
وداع قافلهٔ اعتبارکن بیدل
همین صدای جرس دیده اند دنیا را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *