+ - x
 » از همین شاعر
 بی ثمری حصار شد در چمن امید ما
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فال حباب زن ، بشمر موج آب را
چشمی به صفرگیر و نظرکن حساب را
عشق ازمزاج ما به هوس گشت متهم
در شک گرفت نقطهٔ وهم انتخاب را
گر نیست زبن قلمرواوهام عبمتت
آب حیات تشنه لبی کن سبراب را
چشمم تحیر آینهٔ نقش پای تست
مپسند خالی از قدمت این رکاب را
عالم تصرف بد بیضاگرفته است
اعجاز دیگر است ز رویت نقاب را
امروز در قلمرو نظاره نور نیست
از بس خطت به سایه نشاند آفتاب را
فیض بهار لغزش مستانه بردنی ست
در شیشه های آبله می کن گلاب را
اجزای ما جو صبح نفس پرور است و بس
شیرزه کرده اند به باد این کتاب را
ما بیخودان به غفلت خ د پی .نبرده ایم
چشم آشنانشدکه چه رنگ است خواب را
در طینت فسرده صفاهاکدورت است
آیینه می کند همه زنگار آب را
جوش خزانم آینه دار بهار اوست
نظاره کن ز چاک کتان ماهتاب را
بیدل به گیر و دار نفس آنقدر مناز
آیینه کن شکست کلاه حباب را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *