+ - x
 » از همین شاعر
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 درین محفل که دارد شام بربند وسحربگشا
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 ای جگرها داغدا ر شوق پیکان شما
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
همچو صحرا پای در دامن ز خان و مان برآ
اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن
گر ت وهم از خود برون آیی به این عنوان برآ
اوج اقبال جهان را پایهٔ فرصت کجاست
گو سرشکی چند بر بام سر مژگان برآ
خاطرت گر جمع شد از هر دو عالم فارغی
قطره واری چون گهر زین بحر بی پایان برآ
در جهان بی خبر شرم از که باید داشتن
دیده ی بینا ندارد هیچکس ، عریان برآ
اقتضای دور این محفل اگر فهمیده ای
چون فراموشی به گرد خاطر یاران برآ
کم ز یوسف نیستی ای قدر دان عافیت
چاه و زندان مغتنم گیر از صف اخوان برآ
دعوی فضل و هنر خواریست در ابنای دهر
آبرو می خواهی اینجا اندکی نادان برآ
عالمی در امتحانگاه هوس تک می زند
گر نه ای قانع تو هم بیتاب این و آن برآ
تا نگردی پایمال منت امداد خلق
بی عرق گامی دو پیش از خجلت احسان برآ
از فسردن ننگ دارد جوهر تمکین مرد
چون کمان در خانه باش و بر سر میدان برآ
هرکس اینجا قسمتش در خورد استعداد اوست
قابل صد نعمتی از پرده چون دندان برآ
گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز
همچوخون از زخم بیدل با لب خندان برآ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *